X
تبلیغات
فقط به خاطر او

فقط به خاطر او

چه روزگاریست، نانواهم جوش شیرین میزند بیچاره فرهاد

              سلام خوبین حالتون خوبه؟؟؟                                          

            

               می خواستم چند تا نکته بگم بهتون :

 

 

اول اینکه: من  پنجشنبه ها و جمعه ها و روزهایی که تعطیل رسمی

                              

                              است نیستم

 

 نکته دوم: لطفا بدون گذاشتن یه یادگاری از خودتون از این جا بیرون                                   

                                  

                                      نرین،   

           

                    سوم اینکه : امیدوارم از وبم خوشتون بیاد                                                                            

                            

                                  فقط همین .

    

                  

نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 16:16 توسط Hani|
سلام دوستای خوبم اومدم بگم

که یه چند روزی درگیرم و ممکنه که نتونم بیام

پس اگه دیر اومدم و به وبتون سر زدم از دستم عصبانی نشید

 قول میدم سر وقت جبران کنم

پس فعلا بای تا های ولی منو یادتون نره ها زودی برمیگردم قول میدم

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 13:10 توسط Hani
 

چه خوب است که با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنیم ...

 

عكس هاي هنري و مناظر زيبا

 

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد.

2. اعتماد (Trust)


اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید، او شادمانه میخندد ... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد.

3. امید (Hope)


هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید.

چه خوب است که با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنیم ...

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 11:52 توسط Hani|
سلام بچه ها حالتون خوبه؟

نمیدونم چرا از دیروز وبم قاتی کرده به جای قالب اصلیم یه صفحه سفید میاد زیر مطالبم فکر کنم مشکل

از  سایتی  که قالبمو ازش انتخاب کردم . پس فعلا آپ نمیکنم تا این مسئله رو حل کنم.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 15:28 توسط Hani|
انگار قرار نیست نظرات من به ۱۲۸ تا برسه هیچ اشکالی هم نداره میدونم که خیلیی ها اومدن و برام

نظر گذاشتن از اون خیلی ها ممنونم به ویژه گیتور خان که نشون داد خیلی با معرفت و واقعا ترکوند به هر

حال من دیگه منتظر نمیمونم تا نظرات یا یادگاری هاتون به ۱۲۸ تا برسه پس از فردا آپ میکنم و بازم از

دوستای خوبم که تو این مدت اومدن و نظر گذاشتن تا تعداد نظراتم به ۱۲۸ تا برسه ممنونم و تمام

سعیمو میکنم که جبران کنم.

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 15:31 توسط Hani|
سلام حالتون خوبه ؟ میخواستم بگم دیگه باسه کسی نمینویسم حتی باسه دوستم چون فهمیدم که نباید اینقدر هم مهربون بود البته دوست من خیلی خوبه ولی خوب شاید من بدم راستی نظرات به ۱۲۸ نرسیده اگه همین طوری پیش بره شاید خدافظی کنم چون دیگه انگیزه ای نمیمونه که بخوام بنویسم پس اگر منو وبمرو دوست دارید زود تر دست به کار شید دیگه وگرنه دیر میشه
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 16:45 توسط Hani|
سلام به دوستای گلم من بر گشتم دلم باسه همتون تنگ شده بود یه عالمه باورکنید دست خودم نبود بابت ۴ روز تاخیر از همتون معذرت میخوام یه چیزه دیگه نظرات خیلییییییییییییییییییییییی مونده که به ۱۲۸ برسه پس من هیچ نظری رو تا به ۱۲۸ نرسه تایید نمیکنم
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 8:5 توسط Hani
                                سلام به دوستای گلم حالتون خوبه؟؟؟                                          

        میخواستم یه خبر خوب بدم بهتون قراره به مدت ۵ روز از دست من راحت باشید

   قراره خوش به حالتون شه . راستشو بخواین من از ۲۱ یعنی سه شنبه که فردا باشه تا ۲۶ 

                   که یکشنبه باشه نیستم یعنی مسافرتم تو این مدت که نیستم

  باید بترکونید یعنی باید وقتی برگشتم تعداد نظرات تایید نشدم به بالای ۱۲۸ رسیده باشه

                      خلاصه تلاشتونو بکنید که این اتفاق غیر ممکن، ممکن شه

                                                خوب دیگه خدافظ تا ۲۶

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 9:24 توسط Hani|

 

 سلام خوبین؟حالتون خوبه؟؟ میخواستم بگم این پستم با بقیه پستام فرق

میکنه یه جورایی طنز به خاطر یکی از دوستای وبلاگیم این پستو کردم

هم اون هم شما ازش لذت ببرین

 

 

 

 

خوب حالا برای دیدن بقیش برید به ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 16:57 توسط Hani|
 پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به

شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او

فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش

گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه

است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به

شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می

دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.

پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد،

بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از

تحصیل بکشد.

سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر ب

زرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام

شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را

شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار

گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با

ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.

نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده

است. امضا دکتر هاروارد کلی

زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و ا

و در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید:

خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391ساعت 16:29 توسط Hani|